Sunday, January 16, 2011

کِه

(بحرِ طويل‌گونه‌ای منثور-منظوم، به فارسیِ گونه‌یِ طبسِ گيلکی)

يَکِ گفتَه که، اوُ مردِکَه که، دِ خَنَه‌یِ اوُ زَنِکَه که، بِرَفتَه به مکَّه که، اوُها که خُبَر دُشتَه‌ن که، اوُ شَوْها که، اوُ با اوُ مَردِکَه‌ها که، شَوْها که از زَهاشُو مَجَستَه‌ن، کُسِش رِ وَرْمَلُشْتَه‌ن، چه وَرْمَگُفتَه، بِلْکُل فُرامُشِ‌شُو رَ که اوُ چه‌جُور زَنِيَه، شَوْ، مَمُن به گَيُویِ تا صُح، خُبَر نَدُش که زَنِش واز، دِ زيرِ کيرِ که -تا بيخ- مَگُف: هِلاکِ خَيَه‌تُمْ!!

سِر سَنْت ميتيلاتوسِ طُبَسی
بامدادِ 22 اَمُردادِ 1389

$
GIF

?
سيرِ عجيبْ شگفت‌آور، گنگ، و درهم‌پيچِ نثر به نظمی که اين قطعه‌یِ يک‌نفس را آغاز می‌کند، تداوم می‌بخشد، و به نقطه‌یِ پايان می‌رساند، برایِ شخصِ سازنده نيز، همچُنان به‌گونه‌یِ معمّايی لبريز از حيرت و زهرخند، جلوه‌گری می‌نمايد.
ترديد ندارم که آن ويژگیِ نهفته، که در گونه‌یِ طبس موج می‌زند، امکانِ دست‌يابی به چُنين هارمونیِ هزل‌وار و کوبنده‌ای را ايجاد کرده است.
کششِ ذاتیِ گونه‌یِ طبس به "هزل" و "طيبت"، غيرِ قابلِ انکار است. و اين، به‌هيچ‌وجه غيرِ عادّی نيست. استعدادِ موفورِ هزل در زبان، نشانگرِ عمقِ ستمی است که بر ما –مردمانِ اين‌خطّه- رفته است...
(همان)

0 comments:

Post a Comment